تبليغاتX
به که می سپاری خدایا

به که می سپاری خدایا

من اومدم بین خوبا , آشتی کنم باهات خدا...

 

 

Bia2BND.Com

 

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.
ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی ا‌ست
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم..
من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:42 توسط باران| |

 

 

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم صودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خواب گاه خستگی

این چنین آغاز شد دل بستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقمان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت

گفت در عشقت وفادارم بدار

من تو را بس دوست میدارم بدار

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمول خمالم بدان

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایی ات مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز عشق او در این جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا مداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد وین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم ، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تارو پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهیه بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او، یاد تو،ما را بس است

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:12 توسط باران| |

 

 

 

پیغام گیر حافظ
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg

پیغام گیر سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg
پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif

atrmyp.jpg
پیغام گیر خیام

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg
پیغام گیر منوچهری

از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام ، پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg
پیغام گیر مولانا

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg

پیغام گیر بابا طاهر
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قوربون صدایت
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg


پیغام گیر نیما
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg


پیغام گیر شاملو
بر آبگینه ای از جیوه  سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg


پیغام گیر سایه
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

http://i38.tinypic.com/1il4t3.gif
atrmyp.jpg


پیغام گیر فروغ( فرخزاد)

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد...

 


نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:7 توسط باران| |

 

 

مرد ثروتمند و باتقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال درآورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود؛ قبول کرد.

مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند.

ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته مأمور در بهشت به او گفت:آ« ورود با چمدان ممنوع است.آ» مرد به او گفت که با اجازه خداوند این چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول کرد و پرسید:آ« داخل چمدان چه آورده ای؟آ» مرد چمدان را باز کرد. فرشته با حیرت گفت:آ« سنگ فرش خیابان؟!آ»

فرشته در بهشت را باز کرد. بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد، خانه های از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ، درختانی زیبا که مرواریدهای قشنگی از آن آویزان بودند و سنگ فرش خیایان ها همه از طلای ناب!
 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:56 توسط باران| |

 

 

من که رفتم

بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

 خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود

 بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

 بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

 بنویسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

 بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

 بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود

کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت

                                              گاه با فلسفه عشق کمی مسئله داشت...

 

 

 

لطفاً به سوالات زیر با دقت و مداد پاسخ دهید:


◄ اگر شما، هم دانشگاه آزاد قبول شوید و هم دولتی، کدام را انتخاب می کنید؟
- آزاد
- آزاد
- آزاد
- آکسفورد


◄ چرا شهریه دانشگاه آزاد، زیاد است؟
- چون باید باشد
- باید باشد چون
- چون باشد باید
- هر دو مورد!


◄ کاشف دانشگاه آزاد کیست؟
- آقای جاسبی
- آقای جاثبی
- آقای جاصبی
- استاد اسدی


◄ سطح علمی دانشگاه آزاد را چگونه ارزیابی می کنید؟
- خوب
- خیلی خوب
- بسیار خوب
- عالی
- خیلی عالی
- بسیار عالی
- فوق العاده
- توپ
- مشتی
- بابا تو دیگه کی هستی؟!


◄ مهم ترین معضل کنونی دانشگاه آزاد چیست؟
- فرار مغزها
- معضل کنونی
- تحقیق و تفحص
- ریزش مو


◄ اگر یک روز آقای جاسبی را از نزدیک ببینید، به ایشان چه می گویید؟
- سلام
- از شدت شوق به گریه می افتم و زبانم بند می آید
- جیم جمالتو جاسبی
- همه بود آرزویم که ببینم از تو رویی


◄ دانشگاه آزاد، در کدام یک از مکان های زیر شعبه ندارد؟
- شوت آباد
- قشنگ دره
- جهنم
- هیچ کدام


◄ دانشگاه آزاد برای پول ما . . . . دوخته است.
- کفن
- دامن کلوش
- کیسه
- زیر شلواری راه راه


◄ خوشمزه ترین غذای سلف دانشگاه آزاد چیست؟
- خورشت گربه سبزی
- فضله موش پلو
- ناهار
- غذای رییس دانشگاه


◄ وضعیت فرهنگی در دانشگاه آزاد . . . .
- خوب است.
- سلام می رساند.
- شما چطوری؟
- دیگه چه خبر؟


◄ دانشگاه آزاد چند بخش است؟
- 5
- 4
- 7
- 6


◄ آرزوی یک پدر کارمند با دو فرزند در حال تحصیل در دانشگاه آزاد چیست؟
- کاش شهریه ها بیشتر شود.
- کاش کمرم زیر بار هزینه های تحصیل فرزندانم بشکند.
- کاش بچه ی بعدی هم دانشگاه آزاد قبول شود.
- کاش . . .
در پایان از شما درخواست می شود که در این قسمت ( ......) چیزی ننویسید.

یکی بود یکی نبود.توی ده شلمرود نوجوانی به نام حسني نگو يه دسته .............

حسنی زندگی

می کرد

که تمام بر و بچه های محله از جمله فلفلی و قلقلی و حتی مرغ

زرد کاکلی

(حسنی نگو یه دسته گل )صدایش می کردند.اما خود حسنی

اصلا دلش

نمی خواست انقدر بچه مثبت باشد و از اینکه دوستانش او را یه

دسته گل

صدا می زدند بسیار ناراضی بود.چون فکر می کرد دسته گل بودن دیگه

خیلی وقته که دمده شده!برای همین تصمیم گرفت برای تنوع هم

که شده

کمی به گذشته کثیفش برگرده!او برای رسیدن به این هدف شوم

خود در

ابتدا کلی تافت و کتیرا و واکس و چسب مو خرید و بعد با کلی

دستگاه

دیجیتالی ومدرن مو درست کن که حتی اسمش رو هم نمی

تونست تلفظ

کنه موهاشو به سبک موهای فشن توی فیلم های اکشن خیلی

خیلی

خفن درست کرد!پوستش و برنزه کرد!دماغ گنده اش و برد زیر تیغ

جراحی و

صاحب یه بینی خیلی خیلی سر بالا و اوا خاک عالم بر سرم شد!دور دو

دستش کلی دستبند و النگو بست و روی دستاشم جمله ((بی تو

سردمه))

خالکوبی کرد.

به ناخناشم تا حد ممکن اجازه رشد داد.یه تی شرت بدن نما و یه

شلوار تنگ

و کثیف و پاره پوره هم پوشید و یه ادم دیگه شد!ادمی که هر چی

بهش می

گفتن:موی سیاه روی کثیف ناخن بلند واه واه واه...ککشم نمی

گزید و تازه

خیلی هم ذوق می کرد!دیگه رفیق بودن و نبودن و بازی کردن و

نکردن

فلفلی و قلقلی و حتی مرغ زرد کاکلی با اون براش هیچ اهمیتی

نداشت.

مدتی گذشت تا اینکه دیگه همه بر و بچه های محل از جمله فلفلی

و قلقلی

و حتی مرغ زرد کاکلی حسنی رو ((حسن گیتور))صدا می زدن.

حسنی ـببخشید حسن گیتورـاونقدر بر درستی اعتقاداتش

پافشاری کرد که

فلفلی و قلقلی و حتی مرغ زرد کاکلی هم از اون الگو گرفتن و خودشون و

شبیه اون کردن و حتی اسمشو ن رو هم به دی جی فلفل دی جی

قلقل و

دی جی مرغ زرد کاکا تغییر دادن!

سپس تصمیم گرفتن که به اون ور اب برن و یه گروه موسیقی توپ

وخفن راه

بندازن!

سالها گذشت تا اینکه ارزوهای هنری انها بر اورده شد و دیگه نه تنها

اهالی

ده شلمرود بلکه همه مردم هنر دوست ایران عاشق اثار گروه

((حسن گیتور

نگو یه دسته خل))شده بودن تا جایی که مدام از خانه و

ماشینهایشان

صدای فالش گروه انها به گوش می رسید

 



نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 17:37 توسط باران| |

Clod of the friend passage

Your steps led me to the reminiscent where I was there and my God, in freshness of the yellow leaves of the way which was washed with your sincerity. God who left me in the nature was my God and yours who go now and notice with your steps the people who pass unbelievably and don't remember their God, from existence of blue sky and spring. Morning started white, today in red gnostic of your lantern flame. A bird sung starting of spring and I was freshened from Hafez poem in the morning: Hey Saba! Bring me perfume of clod of the friend passage - Take out my heart sorrow and have news of my sweetheart

 داستانک

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:24 توسط باران| |

 


قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی
است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون
راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری...

نوشته عرفان نظر آهاری

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:6 توسط باران| |

 

نام من میلدرد است؛. قبلاً در دیموآن در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم. مدت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، اما هرگز لذت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

اما، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. اما رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. اما او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." اما امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حد می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد اما هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم اما این فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البته خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادم. بسیار تعجب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، "تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد اما من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کل برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدت با کف‌زدن‌های ممتد خود او را تشویق کردند.

سخت متأثر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟"

صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اولین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام اما آن شب شدم. و اما رابی؛ او معلم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتی به کسی فرصت دادن و علتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 1:14 توسط باران| |

شاید عجیب باشه ...

ولی از بین همه ی داستانایی که تا حالا گذاشتم این بود که گریه ی منو در اورد...

**************************************************************

ببین بچه های گلم ما هیچی تو خونه نداریم بخوریم ، باباتون هم که معلوم نیس کجا رفته

ماحتی نون خالی هم نداریم .من می رم ببینم می تونم واستون یه چیزی پیدا کنم، دیگه

سفارش نکنم خودتون می دونید که چی کار کنید درو فقط رو خودم وا می کنید.

- باشه

- من برم؟

- برو مامان داریم از گشنگی تلف می شیم

 
- ....الان با چه رویی برم دیگه روم نمی شه صورت زردشونو ببینم به خدا خجالت میکشم

ای خدا این هم شد زندگی واسه ما .....

...در چرا بازه؟

.....وای خدا بچه هام نکنه ....

- مامان بیا بخور ببین چقد خوشمزه است

- اینا کجا بودن این همه غذا؟؟

- مامان مگه خودت اینا رو ندادی آقاهه واسمون بیاره

- بیا بخور تو خودت هم گشنته

- آقاهه می گفت کار داری کارت تموم شد؟


.....بزبزقندی یواش با تعجب از خونه بیرون اومد و با دستمال اشکشو ازگوشه چشمش پاک

می کرد از چیزی که دید خشکش زد....

گرگه از دور داشت می رفت با هیکلی نحیف وکیسه ای که تو دستش بود........

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:35 توسط باران| |
آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخوره و شک بر اندازه رفت و آمد مادر بچه هاست

به طورى که هیچ وقت تو خونه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد.

طی تحقیقات بنده و کاشف بعمل آمده موارد مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خونه خارج میشه اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خونه دور میشه تغییر ماهیت میده و به سرعت گوشی خودش رو که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آره و به بی افش زنگ میزنه. ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو 206 اسپروت به سراغش می یآد و با هم میرن گردش و بزبز قندى بى خيال بچه هاش ميشه . . .

 پدر که سه شیفته کار میکنه

مادر هم که میره گردش بچه ها هم تنها تو خونه میمونن. 

کمترین خطری که تهدیدشون میکنه گرگ پشت دره و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خونه پخش میشه و آنها بدون نظارت مادرشون میبينن .

اين طورى میشه که بچه شنگول از آب درمی آید.

مگه این روزها بدون ماهواره و . . . اين جور چيزا شنگولی میتونه شنگول باشه؟

 حالا هي شما ها بگين شنگول چرا شنگوله . . .

در ضمن اگه من به جاي اون مامانه بى خياله شنگول اينا بودم يعني به جاي اينكه ميرفتم صفا سيتي اينارو به راه راست هدايت ميكردم هر چند كه ميدونيم تاثيرى نداره اما باز هم به تلاش خودمون ادامه ميديم

منگول هم که بيشتر به منگل ها شبيه هست

 اما حبه انگور جى اف بازيش رو به نهايت رسونده و آخرین باری که گرگ به خونه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش رو جای جی اف حبه انگور جا زده بود و وارد خونه شد .

خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همون گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکنه و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند .

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:47 توسط باران| |